ته اونهمه شور و شوقی ک داشتم چقد هیچی اونجور ک تصور کرده بودم پیش نرفت...
چقد اتفاقای بد..
چ شب و روزایی..
چارشنبه ۲۶ مهر ساعت ۱۱ و ربع، قشنگترین موسیقی دنیا رو شنیدم (صدای گریه پسرم)
ساعت ۱۱و نیم همونجا توو اتاق عمل، ازشون خاستم بیارن ببینمش...
وقتی آوردنش بی مثال ترین حس دنیا رو داشتم...
ناخودآگاه صورتشو بوسیدم..
و وقتی ک وسط گریه های شدیدش با بوسه من یهو آروم شد، اونموقع من اشکام راه افتادن ديگه ميخوام خودم باشم......
ما را در سایت ديگه ميخوام خودم باشم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39